حكيم ابوالقاسم فردوسى

528

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

چو بازارگانان به بزم آمدم * نه با كوس و لشكر به رزم آمدم چرا بندم از چرم خر ساختى * بزرگى به خاك اندر انداختى ببينى كنون جنگ مردان مرد * كزان پس نجويى به ايران نبرد قيصر به زارى و شرمسارى جواب داد : بختِ بد چراغ خِردم را خاموش و كور كرد . اكنون فرمان تراست اگر مكافاتِ بدنكويى كنى به مردمى و مهربانى زبانزد مردمان مىشوى ، و هرگز نامت از يادها نمىرود . شاه گفت : اى بىهنر بدگهر ، چرا اين مرز و بوم را زير و زبر كردى ؟ اكنون بايد همهء كسانى را كه به اسارت به روم برده‌اى ، و خواسته‌هايى را كه به تاراج برده‌اى همه باز آورى . آنچه ويران كرده‌اى به دينار خود برآورى . ديگر آنكه برابر هر يك از ايرانيان كه كشته‌اى ده تن از روميان تاوان دهى . به جاى درختانى كه افگنده‌اى نهال نو بنشانى ، و ديوارهايى كه خراب كرده‌اى از نو بنا نهى اگر اين كارها كه گفتم نكنى گويم سراپا پوست از تنت بكنند . سپاه كشيدن شاپور به روم و رزم او با برادر قيصر از روى ديگر چون خبر گرفتار شدن قيصر به روم رسيد يانس برادر كهتر قيصر به كين خواهى او برخاست و لشكر سوى ايران راند . چون دو سپاه رويارو شدند و به هم درآويختند چندان از لشكريان روم كشته شدند كه سراسرِ دشتِ كارزار از خونشان رنگين شد . يانس دانست كه پاياب شاه ندارد و گريخت . شاه ايران همهء غنيمتهايى را كه به دست آمده بود به سپاهيان پراگند . بر تخت نشانيدن روميان برانوش را و نامه نوشتن او به شاپور از روى ديگر مردمان روم يكى از خردمندان با نام و نشان را كه از تخمهء قيصران بود و برانوش نام داشت به جاى قيصر به شاهى برگزيدند . او مردى انديشمند و آخِرنگر بود . دانست كه به رزم و آويزش با شهريار ايران برنمىتابد . نامه‌اى پر مهر و سراسر آفرين به شاپور فرستاد و نوشت :